تبلیغات
Baekhyun & Luhan Iranian Fan Club - One Step Closer. Chapter 2. Teaser

One Step Closer. Chapter 2. Teaser

نویسنده :BaekHanIRFC
تاریخ:دوشنبه 29 آذر 1395-09:00 ق.ظ


((سه تیزر جدید اضافه شد))
هنوز نظرات کمه ها!! نکنه نمی خواید شروع شه فصل دوم؟!

سلام به همگی

خوبید؟؟؟ دلم براتون تنگ شده بود حسااااابی
خب...من یه کامبک اساسی دادم دلتون برام تنگ شده بود آیااااااا؟؟؟؟
با PDF کامل فصل اول و تیزرهای فصل دوم اومدم
کاراکترهای جدید فصل دوم هم معرفی شدن...سریع برید ادامه مطلب






(برای کسانی که تازه می خونن قصه رو و آهنگ ها رو دانلود نکردن در طول قصه)





و اما فصل دوم...

 کاراکتر های جدید

چانیول (که خیلی هاتون منتظرش بودید) 
کای(یکی از جذاب ترین کاراکترهای قصه)
 کریس()
 و زهرا (مدیر مترجمان وبلاگ)

امشب سه تا تیزر می ذارم و احتمالا به زودی سه تا تیزر دیگه...
اگه استقبال خوب باشه به زودی شروع می شه فصل دوم مثلا اگه نظرات بالای 50 تا باشه. چطوره؟ 





(1)

متاسفانه گمانش به حقیقت تبدیل شد و دستگیره ی در چرخید. از جایش بلند شد و به دورترین نقطه از در اتاق پناه برد. خودش را از پشت به دیوار چفت کرده بود و با چشمانی اشک بار آرزو می کرد که از این کابوس بی رحم بیدار شود.

کریس روی چهار چوب در ظاهر شد و زمزمه کرد.

- نخوابیدی هنوز؟

شنیدن این جمله برای مرگ قلب نیلوفر کافی بود. قلب بیچاره اش در حالی که با شدت هر چه تمام تر می تپید، هر لحظه با سکته های پی در پی دست و پنجه نرم می کرد. کریس نزدیک تر آمد و درست وسط اتاق ایستاد.

- حتما دیدی که اون رفت؟!

این تاکید بر روی تنها بودنشان، اوضاع متشنج حاکم را وخیم تر می کرد.

- جلو نیا

و این تنها درخواستی بود که نیلوفر می توانست برای دفاع از خودش به زبان بیاورد!




(2)



چانیول بی مقدمه اتومبیل را کنار خیابان متوقف کرد و دستگیره ی در را بیرون کشید.

- کجا؟

چانیول با حالتی عصبی گردنش را به طرف زهرا چرخاند و زمزمه کرد.

- می رم آروم شم

در حالی که پاکت سیگار را از روی داشبورد برمی داشت، ادامه داد.

- با تنها چیزی که آرومم می کنه!

به محض پایان جمله اش از اتومبیل پیاده شد و در را با صدای بلندی بست. زهرا با شنیدن صدای بلند در، ناخودآگاه شانه هایش را جمع کرد.

- پسره ی احمق

در دلش به چانیول ناسزا می گفت و سعی داشت در برابر دستوری که قلبش می دهد مقاومت کند."تو ناراحتش کردی و باید از دلش دربیاری!". سرش را به نشانه ی منفی تکان می داد و با دستور قلبش مخالفت می کرد اما متاسفانه قلبش دست بردار نبود!

با بی میلی از اتومبیل پیاده شد و به طرف چانیول به راه افتاد.

- سیگار نکش

زهرا با مکثی کوتاه جمله اش را تصحیح کرد.

- لطفا سیگار نکش

چانیول به صندوق عقب اتومبیل تکیه داده بود و با ولع نیکوتین را وارد ریه هایش می کرد. زهرا وقتی عکس العملی دریافت نکرد، در یک حرکت برق آسا سیگار را از روی لب های چانیول جدا کرد. با حالتی عصبی سیگار را زیر کفشش له کرد و به چشمان چانیول خیره شد.

- فکر نمی کردم انقدر ضعیف باشی...فقط آدمای ضعیف دنبال آرامش مصنوعی می گردن!

چانیول با بهت زدگی به چشمان جسور زهرا نگاه می کرد.

- می دونستم اشتباه نکردم!

زهرا با شنیدن جمله ی بی ربط چانیول عصبی تر شد.

- من نمی فهمم تو چی می گی!چی می خوای!؟

چانیول در برق کور کننده ی چشمان زهرا غرق شده بود و به سختی می توانست خودش را نجات بدهد. زهرا که از نگاه های خیره ی چانیول به ستوه آمده بود، با لحنی شاکی ادامه داد.

- فکر کردی معنی نگاهاتو نمی فهمم؟فکر کردی نمی دونم هر جایی که می رم با نگاهت تعقیبم می کنی؟

چند قدم به زهرا نزدیک شد، طوری که با فاصله ی کمی رو به روی هم قرار گرفتند. صورتش را به صورت زهرا نزدیک می کرد و زهرا با چشمانی گرد شاهد این ماجرا بود. لب هایش را به گوش زهرا رساند و زمزمه کرد.

- به نظرت نگران کننده ست که هر وقت می بینمت بی اراده می شم!؟



(3)

- نباید بهت می گفتم سنگدل

صدای سهون در تاریکی حاکم، به گوش های نگار اصابت کرد.

- شاید حق با تو بود.

- متاسفم...بابت همه چیز

متاسفانه نگار متوجه منظور سهون از "همه چیز" نمی شد. حتی روح نگار هم خبر نداشت چه اتفاقاتی انتظارش را می کشد!

مانیتورهای عظیم الجثه ی سالن، شمارش معکوس را به نمایش گذاشتند و سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت. به محض پایان 10 شماره ی معکوس ویدیوی کوتاهی از لوهان پخش شد که می توانست حرارت فضا را به میزان قابل توجهی افزایش دهد.

حرکات بی نظیر لوهان درست مثل همان ماهی قرمز رنگ ویدیو، نرم و منعطف بود و چشم ها رو روی خودش ثابت نگه می داشت. نفس های داغ و پر حرارت طرفداران به فضا تزریق می شد و نفس کشیدن را برای نگار سخت تر می کرد.

چند ردیف عقب تر کای روی یکی از صندلی ها نشسته بود و با دقت به استیج خالی نگاه می کرد. با وجود اینکه از درخواست عجیب خودش پشیمان شده بود اما غرورش اجازه نمی داد این نمایش را نیمه کاره رها کند. نگاه مظلومانه و چشمان پر نفوذ نیلوفر عذاب وجدان آزار دهنده ای را برایش ایجاد می کرد اما همه چیز سریع تر از حد تصورش اتفاق افتاده بود!

"منو ببخش" و این تنها پاسخی بود که در قبال احساس گناهش داشت.


نکته تیزر سوم : این کنسرت در فصل دوم اجرا می شه و ربطی به کنسرت فصل اول نداره





(4)

**نفس عمیق بکش**

**تا وقتی که قلبت...**

**کرخت شه**

**عمیق تر نفستو بده بیرون**

**تا وقتی که حس کنی...**

**دیگه هیچی درونت نیست**

لوهان با تمام وجود عطر نگار را نفس می کشید "نفس عمیق بکش عزیزم"

**عیبی نداره...**

**اگه نفست به شماره بیفته**

**هیچکس سرزنشت نمی کنه*


نکته تیزر چهارم : این آهنگ خیلی قشنگ (آهنگ مورد علاقه ی نگار) رو در طول قصه، وقتی به این سکانس رسیدیم براتون می ذارم که دانلودش کنید. واقعا قشنگه




(5)

لوهان پوزخند تلخی زد.

- فکر نمی کنی کار اشتباهی کردی؟

چشمان ملتمس لوهان، لبخند دختر پیش رویش را درخواست می کرد. لبخندی که به این زودی ها نمی توانست مرهمی برای فاصله ی ایجاد شده باشد.

- اشتباه؟ باید ببینیم اشتباه از نظر منو تو چی هست!

لحن کنایه دار نگار، دل لوهان را می لرزاند. پسر دل شکسته با ناباوری زمزمه کرد.

- فکر نمی کردم انقد برای هم غیر قابل درک باشیم!

نگار لب پایینش را به دندان گرفت و با لوهان ارتباط چشمی برقرار کرد.

- فکر کنم این منم که برای تو غیر قابل درکم.

لوهان دندان هایش را روی هم فشار داد تا خشم صدایش را کم کند.

- فکر کنم الان من باید از تو عذر خواهی کنم!نه؟

متاسفانه نیروی محرک برای لبریز شدن دلتنگی های نگار فراهم شد.

- چرا فکر می کنی من باید تو این شرایط مسخره و عجیب غریب منطقی رفتار کنم؟؟

نگار مکثی کرد و با صدایی بلند تر ادامه داد.

- اصلا می دونی من چه حالیم!!؟ این حال منو می فهمی؟؟

لوهان تنها شنونده بود و حتی نمی توانست سوال آزاردهنده ی ذهنش را به زبان بیاورد.

- من نمی دونم کی مقصره که این اتفاقا افتاد فقط...فقط الان احساس می کنم می خوام تنها باشم...چون نمی دونم رفتار به قول تو اشتباه بعدیم چیه!

در حالی که خودش را به در اتاق می رساند، کنار لوهان ایستاد و ادامه داد.

- من الان به کسی احتیاج ندارم که اشتباهاتمو بشمره...کسی رو می خوام که باهام اشتباه کنه!



(6)

- امشب نمی خوام بخوابم...چون...چون

سهون جمله ی نگار را کامل کرد.

- چون خوابت نمی بره...

نگار سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.

- تا حالا شده نتونی بخوابی؟وقتی که خیلی خسته ای...

سهون نفسش را بیرون فرستاد و از آینه ی دید پشت نیم نگاهی به جاده انداخت که تا چشم کار می کرد اتومبیلی وجود نداشت.

- آره...وقتی پدرمو از دست دادم خوابم نمی برد.

سهون مکثی کرد و ادامه داد.

- نمی تونستم بخوابم چون هیچ وقت احساس امنیت نداشتم...مادرمم خیلی زود تنهام گذاشت...فکر کنم یکم زود بود برام که خانواده مو از دست بدم!برای یه پسر هفت ساله خیلی سخته که مرد بشه!

لحن خسته ی سهون برای نگار به خوبی قابل لمس بود. نگار با دقت به نیم رخ سهون خیره شده بود و تک تک کلماتش را درک می کرد.

- من هیچ وقت امنیتو حس نکردم...همیشه توی یه میدون جنگ بودم، با یه اسلحه ی پُر!اسلحه ای که نمی دونستم باید به طرف کی بگیرمش...گاهی اونو روی شقیقه م می ذاشتم تا برای همیشه از اون میدون بیرون بیام...اما می دونی من...من...

بغض کهنه سال گلوی سهون را فشار می داد و هر لحظه رو به انفجار بود.

- من هیچ وقت جراتشو نداشتم.

نگار بغض کرده بود و با نگرانی به جملات تکان دهنده ی سهون گوش می داد. دختر بی قرار حتی نمی دانست چه زمانی اشک های عجول روی صورتش به راه افتادند!

سهون با سرفه های مصنوعی سعی کرد به بغضش مسلط شود.

- نمی دونم برای چی دارم اینارو به تو می گم!

پوزخند معناداری زد و با لحنی مایوس کننده زمزمه کرد.

- هیچ وقت کسی نبود که به حرفام گوش بده...هیچ کس!

نگار معصومانه اشک می ریخت، درحالی که با شنیدن قصه ی غم انگیز سهون، دلتنگی هایش را فراموش کرده بود.

- فکر کنم خیلی باید سخت باشه...

سهون با ناباوری به صورت خیس اشک نگار نیم نگاهی انداخت.

- داری به خاطر من گریه می کنی؟!

در حالی که نگاهش بین نگار و مسیر رو به رو می چرخید، ادامه داد.

- نباید چیزی بهت می گفتم.

نگار با صدایی بم که ناشی از بغضش بود، کلمات را ادا کرد.

- این چیزایی که اشک منو درآورد اگه تو دلت می موند فکر کنم یه توده ی سرطانی می شد.

سهون که به شدت تحت تاثیر توجه نگار قرار گرفته بود، با جدیت به حرف آمد.

- دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه.

- من ترحم نکردم بهت...فقط باهات همدردی کردم.

سهون پوزخند محوی زد.

- این دوتا چه فرقی با هم دارن؟

- خب تو هنوزم برام همون پسر مغروری و این یعنی حسم بهت ترحم نبوده!

سهون برای چند لحظه نگاهش را از جاده ی پیش رو گرفت و به چشمان خیس و براق نگار خیره شد.

- واقعا حس واقعیت اینه به من!؟

نگار لب هایش را با حالت با نمکی جمع کرد.

- اوهوم...همیشه یه اخم خاصی تو نگاهت هست...یه جور بی تفاوتی که انگار تبدیل به یکی از اعضای دائمی صورتت شده...تو هیچ وقت نمی تونی برام ترحم انگیز باشی!


منتظر نظراتتون هستم رفقا 




نوع مطلب : Story:One step Closer 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Problems
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:37 ب.ظ
My partner and I stumbled over here different web address and thought I
might as well check things out. I like what I see so now i am following you.

Look forward to finding out about your web page again.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر