One Step Closer- Part 5

نویسنده :BaekHanIRFC
تاریخ:یکشنبه 31 مرداد 1395-08:10 ق.ظ

لینک دانلود آهنگ A Thousand Years(One Step Closer) از کریستینا پری یعنی آهنگ متن این داستان اضافه شد 

سلام به همگی 

من اومدم با قسمت پنجم "یک قدم نزدیک تر

امیدوارم برای بخش های هیجان انگیزه بعدی آماده باشید

عاشقتونم رفقای "یک قدم نزدیک تر" ی

راستی حجم نظرات هم چنان رضایت بخش نیستا


One Step Closer.Part 5

ادامه ی سکانس قبل(دوستان اگر نیاز به مرور دارید سکانس آخر پارت قبلی رو بخونید)


نیلوفر با چشمانی درشت و متعجب به خواهرش نگاه می کرد، که توسط دستان نگار به بیرون از اتومبیل هل داده شد.

- چی کار می کنی دیوونه؟!!!

نگار در اتومبیل را بست و زمزمه کرد.

- این ماجرا بدون من سوت و کوره ها...خودم باید این قضیه رو جفت و جورش کنم.

همزمان پایش را روی پدال گاز قرار داد و با سرعت به طرف سوژه ی مورد نظر حرکت کرد. دستان نیلوفر بی اختیار بالا رفت و لب هایش بی نتیجه از هم باز شدند. با چشمانی نگران و مضطرب به اتومبیل نگاه می کرد که هر لحظه از او دورتر و به لوهان نزدیک تر می شود.

- از دست تو نگار...این چه کاری بود!

در حالی که به طرف خانه ی پسرها قدم برمی داشت، با دقت به اطرافش نگاه می کرد. نگار با سرعت خودش را به لوهان رساند و در حالی که سعی داشت اتومبیل را کنار او براند، فریاد کشید.

- کمک نمی خوای؟

لوهان که تمام تلاشش را به خدمت گرفته بود تا از شر آن خبر نگاران خلاص شود، نیم نگاهی به نگار انداخت. در حالی که در دل به خودش ناسزا می گفت"کاش اصلا از خونه بیرون نمیومدم!" به حرف آمد.

- نه ممنونم

سرعت اتومبیل با سرعت دویدن لوهان تنظیم شده بود. خبرنگاران سمج هم چنان به دنبال لوهان می دویدند و متاسفانه هم چنان تحت تعقیبشان بود. لوهان که می دانست نمی تواند از دست آن ها فرار کند و احتمالا تا مرزهای سئول هم به تعقیبش ادامه خواهند داد، با اکراه دوباره نیم نگاهی به نگار انداخت.

- می شه منو تا خیابون بالایی ببرید؟

برق رضایت در چشمان نگار درخشید.

- چرا نشه بپر بالا

لوهان به سرعت خودش را داخل اتومبیل چپاند و هم زمان پای نگار با بیش ترین قدرت پدال گاز را فشار داد.

****

نیلوفر با نگاهی گنگ و مضطرب درست روبه روی خانه ی پسرها ایستاده بود. خیابان خلوت بود و سکوت عجیبی قلبش را به تپش وا می داشت. هم چنان مات و مبهوت به در خانه نگاه می کرد که ناگهان در باز شد!

نیلوفر بی اراده دستش را روی قلبش گذاشت و به صورت پسری خیره شد که با چشمانی خواب آلود روی چهار چوب در ایستاده بود. بکهیون با تعجب به اطراف نگاه می کرد.

- اینجا چه خبر بود؟سرو صداها برای چی بود!؟

نگاهش روی نیلوفر ثابت ماند. بعد از اینکه سرتاپای نیلوفر را برانداز کرد، خمیازه کشید.

- فکر کنم شما کُره ای نیستید و حرفمو نفهمیدید!

نیلوفر که نمی دانست این رویاست یا حقیقت، هم چنان با بهت زدگی به بکهیون نگاه می کرد.

قلب بکهیون تیر دردناکی کشید و هم زمان دستانش یخ کرد. خودش هم نمی دانست این حال عجیب چه علتی دارد!

نیلوفر ارتباط چشمی بی نقصی با بکهیون برقرار کرده بود. زبانش بند آمده بود و به سختی نفس می کشید. به قدری هیجان زده بود که می توانست حمله ی قلبی پشت سر گذاشته اش را حس کند.

صدایی در گوش بکهیون پیچید.

"چرا نمی تونم دیگه ذهنتو بخونم!"

بکهیون با تعجب به لب های نیلوفر خیره شده بود که کوچک ترین حرکتی نکردند!

پسر به قدری ترسیده بود که چشمانش این ترس را فریاد می کشید.

- ش..شما...چی..چیزی گفتید؟!!

نیلوفر بدون به زبان آوردن کلمه ای هم چنان نگاه می کرد. در واقع نمی دانست چه کلمه ای می تواند برای اولین دیدارشان مناسب باشد! قسمتی از شعر دوست داشتنی در مغز شوکه شده اش تکرار می شد.

but  watching  you stand alone

all of my doubt suddenly goes away some how

one step closer...

- اما من بهت نگاه می کنم در حالی که تنها ایستادی

جوری که همه ی شک و تردیدم به یک باره از بین می رود

یه قدم نزدیک تر...

نیلوفر با پاهایی که سنگین و منقبض شده بودند، قدمی به سمت نیروی عشق ربای پیش رویش برداشت. نجوایی دیگر در گوش بکهیون پیچید.

"می تونی صدامو بشنوی"

بکهیون چندین بار پلک زد و با تعجب به نیلوفر خیره شد."اون لباش تکون نمی خوره و حرف می زنه!"به قدری ترسیده بود که بی معطلی به داخل خانه پرید و در را از پشت قفل کرد. دستش را روی قفسه ی سینه اش قرار داد که با قدرت زیادی بالا و پایین می رفت.

- بازم خیالاتی شدم...خدایا خل شدم...

در حالی که سرش را تکان می داد، دستش را روی پیشانی اش گذاشت.

- تب دارم...تب دارم

آب دهانش را به سختی قورت داد و زمزمه کرد.

- چقدر واقعی بود!

با اکراه قفل در را باز کرد و برای اینکه به خودش ثابت کند خیالاتی شده است نگاهی به بیرون انداخت. هیچ کس بیرون خانه نبود!

- من فقط خیالاتی شدم...آره

دوباره در را بست. کنار در ورودی سُر خورد و روی کفپوش نشست.

- انقد دلم برات تنگ شده که همش خیالاتی می شم!

در حالی که با چشمانی مغموم به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود زمزمه کرد.

- کاش خودت بودی...اون دختر چقدر شبیه اون چیزی بود که همیشه دوست داشتم باشی!

****

نگار با خونسردی دستانش را روی فرمان قرار داد و به مسیر رو به رو خیره شد. صدای مردد لوهان در فضای اتومبیل پیچید.

- اممم...من دیگه پیاده می شم خیلی ممنون.

نگار با شیطنت خندید.

- من می تونم تا خونه برسونمتون

بعد با همان لحن شیطنت آمیز ادامه داد.

- البته ظاهرا برای ورزش اومده بودید و الان تبدیل شد به ماشین سواری!

لوهان با تعجب به نیم رخ نگار خیره شد.

- شما چقدر خوب کره ای حرف می زنید...چهره تون که مال اینجا نیست!

نگار لبخند معصومانه ای زد.

- می شه یه بار دیگه اینو تکرار کنید من ضبط کنم؟؟

- چیو؟

- اینکه گفتی من خوب کره ای حرف می زنمو

نگار این بار با صدایی بلند خندید.

- آخه خواهرم همیشه می گه من بد کره ای حرف می زنم.

لوهان هم ناخودآگاه با صدایی بلند خندید.

- البته خیلی رو نظر منم حساب نکنید چون منم اصلیتم کره ای نیست.

لبخند روی لب های نگار خشک شد و با لحنی کنایه آمیز زمزمه کرد.

- همتون با هم دست به یکی کردید...در ضمن می دونم که شما چینی هستید.

لوهان با لب هایی نیمه باز به نگار نگاه می کرد و تند تند پلک می زد.

- شما منو می شناسید؟

هم زمان بنر تبلیغات کنسرت چند روز آینده ی پسرها، جلوی چشمانشان ظاهر شد. نگار با خونسردی به بنر اشاره کرد.

- فقط یه نابینا ممکنه شما رو نشناسه!

لوهان  لوهان که از حاضر جوابی دختر به وجد آمده بود، سرفه ای مصنوعی کرد.

- خب...خب من نمی خوام مزاحمتون بشم...من همین جا پیاده می شم

نگار آینه ی دید پشت را کمی جابه جا کرد.

- چیه ترسیدی منم خبرنگار باشم!؟

لوهان که از سوال نگار جا خورده بود، با لکنت به حرف آمد.

- نه...نه من...

- من نه خبرنگارم نه آدم ربا!

لوهان با شنیدن "آدم ربا" بیش تر شوکه شد.

- نه من فقط نگرانم که خبرنگارا شماره ی پلاک ماشینتونو برداشته باشن و براتون دردسر شه.

نگار که از ملاحظه کاری لوهان خوشش آمده بود، خندید.

- نه نگران نباش...این ماشین من نیست.

نیم نگاهی به لوهان انداخت و وقتی با نگاه متعجب و پرسشی او مواجه شد، ادامه داد.

- این ماشین کرایه ایه.                                                

                                             ****

نیلوفر بی هدف می دوید و در حالی که هم چنان دستش را روی قلبش قرار داده بود، اشک می ریخت. مسیری طولانی را دویده بود و حتی پاهای بی رمقش هم نمی توانستند سیگنال خستگی را ارسال کنند.

"یعنی منو شناخت؟" این سوالی بود که مدام از خودش می پرسید. سوالی که با یادآوری بسته شدن در، می توانست به آن پاسخ دهد"حتما نمی خواد منو ببینه که درو بست!".دختر دل شکسته می دوید و موهای خوش رنگش در هوا تاب می خوردند.

باد به صورتش اصابت می کرد و مسیر قطرات اشک را روی گونه هایش تغییر می داد. از طرفی قلبش به شدت می تپید که برای اولین بار معشوقش را ملاقات کرده است و از طرفی دیگر آزرده خاطر بود که پشت درهای بسته باقی ماند!

نیلوفر با صدایی بم زمزمه می کرد.

I will be brave

- من قوی خواهم بود

****

- خب چه خبر اون خبرنگارا رو فرستادی دم خونشون؟

در حالی که با نفرت کلمات را کنار هم می چید، ادامه داد.

- اونا خیلی داشت بهشون خوش می گذشت...باید بدونن معروف شدن خیلی دنگ و فنگ داره!

- بله قربان ولی یه اتفاق عجیب افتاده!

سهون با ابروهایی در هم پیچ خورده خودش را به مانیتور رساند.

- چی شده؟

- قربان به عکسا نگاه کنید.

سهون با تعجب به عکس ها نگاه می کرد.

- اون دختره کیه؟!

- به دستور شما که گفتید بکهیون واجب تره بعد از اینکه لوهان از خونه میاد بیرونو خبرنگارام می رن دنبالش، جاسوسامون همونجا می مونن...مثل اینکه بکهیون از خونه میاد بیرون و اون دخترو می بینه...دقیقا نفهمیدن که چه حرفایی بین اونا رد و بدل شده اما خیلی طولانی نبوده...جاسوسا تونستن از زاویه های مختلف و خوبی ازشون عکس بگیرن.

سهون با دقت به صورت دختر نگاه می کرد و انگشت اشاره اش را روی چانه اش می کشید.

- اون دختر...اونو تعقیب کردن!؟

- اممم...

سهون این بار لحنی خشن به صدایش داد.

- گفتم تعقیبش کردن یا نه؟؟

- قربان اونا تعقیبش کردن اما خب...

- خب چی؟!!

- مثل اینکه تو راه بنزین تموم می کنن!

سهون با تمام قوا فریاد کشید و فنجان خالی کنار مانتیور را پرتاب کرد.

- شما یه مشت ابله اید که دور خودم جمع کردم...آخه کدوم احمقی با باکه خالی می ره جاسوسی؟؟؟

- معذرت می خوام.

مشت گره خورده ی سهون با نفرت روی میز فرود آمد.

- من اون دخترو می خوام...باید پیداش کنید فهمیدید؟؟

- بله قربان.

در حالی که دندان هایش را روی هم فشار می داد زمزمه کرد.

- اون دختر کوه جواهره منه!!!

- قربان اون دختره کیه مگه؟

سهون نیشخند معناداری زد.

- اصلا برام فرقی نداره که اون دختر کیه و چی کارست...فعلا پیداش کنید بدجوری به دردم می خوره!!!


 

لینک دانلود آهنگ A Thousand Years از Christina Perry:

Download

منبع آهنگ: WWW.CAmusic.IR

نظر یادتون نره دوستان. این که شما کجا رو دوست دارید یا حستون نسبت به حوادث مختلف قصه چیه تاثیر به سزایی تو روند قصه خواهد داشت




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic