Imagine : MIRACLE EP 1

نویسنده :BaekHanIRFC
تاریخ:جمعه 28 خرداد 1395-05:03 ق.ظ

سلـــــــااام

الهه هستم!نویسنده ایمجن عشق واقعی!خب میدونم همه تعجب کردین!قرار بود بعد از کنکور در خدمتتون باشم ولی به دلایلی زودتر اومدم و باید بگم که سال دیگه هم در خدمت کنکور خواهم بود -_- امیدوارم از ریسکی که کردم پشیمون نشم!ولی این ایمجن هفته ای یک بار(شایدم دو بار)آپ میشه!پس لازم نیست نگران باشین!

خب خب بگذریم!اینم از ایمجن جدید!اسمش همونطور که گفتم معجزه هست!

ژانر:مدرسه ای/رمانتیک

شخصیت های اصلی این داستان روی پوستر هستن.(وسطی خودتونین ^^ )

"___" به معنی اسمتون هست!

خب بفرمایین ادامه برای خوندن قسمت اول!(امیدوارم استقبال شه)

(روی پوستر نام نویسنده که خودمم رو Hun-ELI-Han زدم باعث سو تفاهم نشه)


توی خواب ناز بودم که بازم صدای خانوم کیم به گوشم خورد.
خانم کیم: "___" خانوم؟خانوم؟ساعت داره نزدیک به هفت میشه.لطفا بلند شین.خوابم اینقدر شیرین بود که اصلا دوست نداشتم حتی چشمم رو باز کنم.فقط چیزایی زیر لب زمزمه کردم.
_اوومم..باشه..باشه.
خانم کیم:پس من میرم صبحان هرو آماده کنم.
_آره آره همین کارو بکن.
نیم ساعت گذشت و اون نیم ساعت برای من از یک ثانیه هم کمتر بود.بازم صدای خانم کیم به گوشم خورد.
خانم کیم:خانوم من صبحانه روآماده کردم.لطفا بلند شین.
میدونستم مقاومت بی فایدست،و این یه حقیقته تلخ برای هر دانش اموزیه.به هزار زحمت روی تخت نشستم و به نقطه رو به روم خیره شدم.چشمام درحال بسته شدن بود که دوباره روی تخت ولو شدم.حاضر بودم هرکاری بکنم ولی برای یک ساعت هم که شده بتونم بخوابم.اگه باز دیرم بشه خیلی بد میشه پس تمام تلاشمو کردم که بلاخره تونستم بلند شم.بعد از کش و قوس دادن به بدنم به سمت دستشویی رفتم.بعدش به سمت آشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم.اینقدر خواب آلود بودم که متوجه حضور پدر و مادرم که درست روبه روم نشسته بودن نشدم.
مامان:صبح بخیر عزیزم.
_عاا..سلام..صبح بخیر.
بعد بع بابام نگاه کردم.
_صبح بخیر بابا.
بابا:صبح بخیر عزیزم.بعتره زودتر آماده شی.
_چشم.به کمک مامانم صبحانه رو خوردم .بعد از پوشیدن یونیفرم بیرون رفتم.پدرم  درحال صحبت کردن با راننده شخصیم آقای شین بود.
پدر:پس دیگه تکرار نمیکنم.سالم میرسونیش سالم برش میگردونی.
همون جمله تکراری!
آقای شین در رو واسم باز کرد و سوار شدم.پدرم صاحب یکی از بزرگترین کمپانی های کره ست!درواقع من تو زندگیم هیچی کم نداشتم،هیچی!بلاخره به مدرسه رسیدم.ماشین وارد حیاط بزرگ مدرسه شد.مدرسه ای که برای خودش کاخی بود.آقای شین در رو برام باز کرد و پیاده شدم.
_روز خوبی داشته باشین خانوم.
_ممنون
به سمت ساختمون مدرسه رفتم و بعد از کمی پیاده روی به کلاس رسیدم.رو به روی در کلاس ایستادم و آروم در زدم.
_بیا تو
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
_اهم سلام.
معلم ریاضیمون که زنی میان سال و مجرد بود و به گند دواغ ترین عضو این مدرسه معروف بود بعد از خیره شدن های طولانیش اجازه داد بشینم.اینو باید بگم که لطف بزرگی کرد.اگه کسی دیگه ای جای من بود قطعا تا چندین جلسه از شرکت در کلاس محرومش می کرد.روی صندلی نشستم . کتابم رو دراوردم.به مینا صمیمی ترین دوستم نیم نگاهی انداختم و سلام کردم.مینا خیلی اروم گفت:
_یه روز نشد تو زود بیای مدرسه ها.
_این فقط سومین باره.
_آره آره سومین بار فقط تو یک هفته!آها راستی بکهیون سراغت رو می گرفت.
_وااییی یعنی کافیه فقط دستم بهش برسه.میکشمشش.
سریع به صندلی بکهیون که ردیف وسط بود و به صندلی من نزدیک بود نگاهی انداختم.
_چرا نیومده؟!اون که عاشق ریاضیه یک جلسه هم از دست نمیده؟!
_خب..فکر کنم...
با صدای بلند معلم ریاضیمون شوکه شدیم.
_شما دو نفر چی دارین بهم پچ پچ میکنین؟!
با لکنت جواب دادم:
_عااا چیزه...خب داشتیم..عا داشتم به مینا میگفتم دفترشو بهم..بهم قرض بده.
_این کارا برای زنگ استراحته نه الان خانوم "___" !
_عااا بله شما درست میگین.
بلاخره زنگ طولانی ریاضی گذشت و زنگ استراحت رسید.سرم رو روی میز گذاشتم.واقعا خوابم میومد.احساس میکردم ترازو های صد کیلویی رو پلکام گذاشتن.
_نمیای بیرون "___" ؟!
_نه میخوام توی کلاس باشم.
_خیلی خب.پس من میرم.
دقایقی گذشت و متوجه صدای قدم های شخصی تو کلاس شدم.آروم به سمتم اومد.سرم رو بلند کردم.
_بکی؟!اومدی؟!
بکهیون با صورت آشفته ای روی صندلیش نشست و با ناراحتی بهم خیره شد.
_سلام "__"
_بک،باز چته؟!این چه قیافه ایه؟!
_یعنی تو واقعا نمیدونی؟!
_هوووف بک تو واقعا دیوونه ای.دیشب تا ساعت چهار در موردش باهم حرف زدیم.امروز بخاطر تو بازم تاخیر خوردم.
_اگه درکم میکردی...مطئن بودم هیچوقت چنین حرفایی نمی زدی.
_نه بک تو متوجه نیستی!تو داری زیادی شلوغش میکنی!
_هعی!حیف که عاشق نشدی ببینی چه دردیه!دردیه که هیچ پادزهری نداره!فقط دیوونت میکنه.هه تازه چی؟مخصوصا اگه یک طرفه هم باشه..
_آخه وقتی که هنوز چیزی بهش نگفتی چرا میگی یک طرفست؟!
_یعنی قبولم میکنه؟!
شونه هام رو بالا انداختم.
_راستش..نمیدونم.
بکهیون چهره ی آشفته تری به خودش گرفت و سرش رو روی میز گذاشت.
_راستی بک.چرا ساعت قبل نیومدی؟!
_چون آمادگی نداشتم.دوست ندارم سر کلاس ریاضی بدون آمادگی بیام.
_پس..بک بهش اعتراف کن باشه؟
_خب...سخته.
دیگه داشتم واقعا کلافه میشدم.
_ووایی بک.پس میخوای چجوری بهش بفهمونی که عاشقشی؟؟باید بهش اعتراف کنی دیگه!
بک یهو سرش رو از روی میز بلند کرد . بهم خیره شد.
_باشه!این کارو میکنم...اومم باهام میای؟
با تعجب گفتم:
_هوم؟کجا؟
_بریم دبیرستانش!
لبخندی روی لبام نشست!
_پس میخوای بهش اعتراف کنی آره؟
_ها؟؟نه فقط میخوام ببینمش!
_هووف.باشه بک باشه.ولی نه امروز.
بکهیون لباش رو آویزون کرد.
_اونوقت چرا؟!
_بک خودت میدونی پدرم سخت گیره!اگه امروز بخوام باهات بیام باید آقای شین رو بپیچونم،که اونم الان فکری به ذهنم نمیرسه!
_خیلی خب!پس...فردا خوبه؟!
دلم به حالش سوخت.قیافش یهو مظلوم شد.
_عااا..آ..آره.خوبه خوبه!میتونیم بعد از تعطیل شدن ببینیمش.
_اومم خّب یه مشکلی هست.
_چیه؟
_خب...اونا هم هم زمان با ما تعطیل میشن.
چشمام رو ریز کردم.
_خب؟؟
بکهیون با دستاش ور میرفت و سرش رو پایین می گرفت.
_بک گفتم خب؟
_خب...باید زنگ آخرو...باید زنگ آخرو..چیز کنیم...بپیچونیم
چشمام از تعجب گرد شد.
_چیکار کنییییم؟؟
_خب..خب این تنها راهه.
_ببخشید بکی.ولی من نیستم!
و به سمت در رفتم.
_خیلیی نامردی!مگه نگفتی میخوای کمکم کنی؟!حالا یه زنگ رو بپیچونیم چی میشه؟!تازه،اونم زنگه ریاضیه.من بهت قول میدم همون مبحث رو بهت یاد بدم
_بکی،خودت میدونی من تو هیچ درسی ضعیف نیستم!
قیافه بکهیون یهو تغییر کرد.
_آره،میدونم،تو..تو هیچ درسی ضعیف نیستی.اصلا یادم رفته بود که شاگرد اولی.هه باشه بیخیال!
دو دل بودم.نمیدونستم باید چیکار کنم.
_اوممم..خیلی خب باشه،ولی..هیچی ولش کن.
بکی با خوشحالی داد زد:
_پس میاااااای؟؟
_یا صداتو بیار پایین.احححح آره آره میام.
تا خواستم برم بیرون و استراحتی کنم بچه ها کم کم وارد کلاس شدن و مجبور شدم برگردم و با کلافگی روی صندلی نشستم.



نوع مطلب : Imagine : Miracle 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر