تبلیغات
Baekhyun & Luhan Iranian Fan Club - Imagine : MIRACLE EP 2

Imagine : MIRACLE EP 2

نویسنده :BaekHanIRFC
تاریخ:جمعه 4 تیر 1395-07:22 ق.ظ

سلام!
قسمت دوم معجزه!


وقتی دبیرستان تعطیل شد یه راست به سمت آقای شین که منتظرم بود رفتم.در ماشین رو برام باز کرد و نشستم و به سمت خونه حرکت کرد.خیلی خسته بودم.بعد از استراحت کوتاهی شروع به خوندن درس های فردا کردم.تو عمق حل یک مسئله بودم که یکی در زد.
_بله؟
_خانوم شام حاضره.براتون بیارم یا تشریف میارین پایین؟
_لطفا بیار همین جا.
_چشم.
_نه نه صبر کم میام پایین.
سریع به آشپزخونه رفتم.ماد و پدرم درحال خوردن بودن.یه صندلی عقب کشیدم و کنار مادرم و رو به روی پدرم نشستم.چند قاشقی خوردم ولی اشتهام به ته کشیده شد.با غذام ور میرفتم و به یه نقطه خیره شدم.
_چرا نمیخوری؟
_از فکر بکهیون بیرون اومدم و به مادرم چشم دوختم.
_اوم،هبچی میل ندارم.
_حداقل سوپ بخور.
_نه ممنون.
پدر:پس پاشو به درس هات برس.
_اون الان اومده پایین.بزار یکم استراحت کنه.
_خیلی خب خیلی خب.بعد از اینکه استراحت کردی به درس هات برس.
_عاا چشم.
_(اوووف همش درس درس درس)
بلند شدم.خواستم برم که سهو چیزی یادم اومد و سریع نشستم.
پدر:چیزی شده؟
_خب راستش آره.
مادر:چیزی شده بگو دخترم.
نیم نگاهی به مادرم انداختم و بعد به پدرم خیره شدم.
_اومم بابا فردا من میتونم با...با بکهیو...
با صدای زنگ گوشی حرفمو خوردم.به صفحه گوشی که درحال خاموش روشن بود نگاهی انداختم بکی بود.سریع جواب دادم.
_الو؟
_الو "___"؟؟
_اوم چیزی شده؟
_ببینم به پدرت در مورد فردا که هنوز چیزی نگفتی؟
_خب..نه چطور مگه؟
_خب فعلا چیزی نگو.یه فکر خوب دارم.
_چی؟
_فردا برات میگم.
خیلی آروم زیر لبی گفتم:
_عااا بکی خودم بگم بهتر نیست؟
پدر و مادرم با کنجکاوی بهم یخره شده بودن.لبخندی زدم و منتظر جواب بکی شدم.
_نه نه نه!ببین هم من میدونم هم تو که پدرت صد سال سیاه بهت اجازه نمیده تنهایی غیر از مدرسه جایی بری،تازه با راننده شخصیت هم میری دبیرستان.پس کلا فکر نکنم تنهایی تو جایی رفته باشی.
_خب،باشه بکهیون فعلا خدافظ.
_خدافظ فردا میبینمت،گبساااانگگگ~~
خندم گرفت و سریع قطعش کردم.
مادر:کی بود؟
خندمو سریع خوردم.
_هیچی.دوستم بود.
خب،من برم درس بخونم.
سریع رفتم اتاقم و در رو بستم.بعد از تموم کردن درس هام خستگی مطالعه به سراغم اومد.روی تخت دراز کشیدم و به گلدون روی میز خیره شدم.به گل های پژمرده ای که چندین ساله زیبایی و طراوتشون رو از دست دادن،و حالا از اون همه زیباییشون فقط یک خاطره تلخ برام باقی مونده.دوباره اون خاطره بچگی به یادم اومد.با یاد اوردن اون خاطره چشمام رو از افسوس و عصبانیت بستم.چقدر با ذوق و عشق اونارو خریده بودم، اما وقتی خواستم عشقم رو اعتراف کنم اون پسر عشق و علاقم رو کور کرد.هنوز صداش رو به یاد میارم.
_ ""هه،تو...اینارو برای...من خریدی؟!""
با صدای ظریف و بچه گانم جواب دادم:
_ ""خ.خب آره،اونا مال توئن.دوسشون داری؟!""
با لبخند به گل ها خیره شده بود اما بهد لبخندش یهو محو شد.
_ ""هی فسقلی،مثل اینکه تو همین سن فیلم هندی زیاد میبینی نه؟!""
لبخندم یهو محو شد.
_ ""چ..چی؟چطور میتونی بهم بگی فسقلی؟منو یک اندازه ایم.من فکر میکنم تو پسر خیلی خوبی هستی.من..من خیلی دوست دارم اوپا""
بهم طعنه زد و گل ها رو محکم جلوم پرت کرد.
_ ""آخی جوجوی من.یالا برو خونت"
در حالی که مسخرم میکرد از اونجا رفت.بغض گلومو گرفت،اشک های درشت شروع کردن به سرخوردن از گونه هام.به گل هایی که جلوی پاهام بودن خیره شدم.به آرومی خم شدم و اونارو برداشتم و به سرعت به سمت خونه دویدم.من عشق رو در هشت سالگی تجربه کردم.پس تنها دلیلی که میخواستم به بکهیون کمک کنم همین بود.عشق یک طرفه شاید بد ترین حسیه که میتونی داشته باشی.پس تصمیم گرفته بودم به بکهیون کمک کنم تا عشق یک طرفشو از بین ببره و هر دوی اونها از حسی که نسبت به هم دارن لذت ببرن.
__________________________________
بازم با صدای تکراری خانوم کیم از خواب بیدار شدم.بعد از انجام همه کار هام سوار ماشین شدم.
_آقای شین،حواست کاملا به رانندگیت باشه.سالم میرسونیش و سالم برش میگردونی.
_چشم آقا.
استرس عجیبی گرفته بودم.این اولین بار بود که میخواستم کلاسی رو بپیچونم،برام واقعا سخت بود.رسیدیم مدرسه.بکهیون رو دیدم کنار در ورودی مدرسه منتظر بود و قدم میزد.هراز گاهی به ساعت مچیش نگاهی مینداخت.پیاده شدم و به سمتش رفتم.
_هــــــی بکی!
با دیدن من لبخند شیرینی زد و به سمتم دوید.
بکی:هــــــــــی،چطوری؟
لبخند زدم.
_خــــــــــــوبم.تو خوبی؟
_خب اره..یعنی هم اره هم نع!
_نه؟چرا؟
بکی:خب استرس دارم دیگه.میخوام ببینمش.
بلند خندیدم.
_خخخخ تو واقعا...
_هی هی من واقعا چی؟
یاد حس مشترکمون افتادم و لبخندم محد شد.
_عا..هیچی.بریم تو؟
_بریم.
وارد کلاس شدیم.میز آخر نشستیم.
_خب بک بگو ببینم.نقشت چیه؟
بکهیون نیشخند زد.
_یه نقشه ای کشیدم که هیچکس نمیفهمه.
_در رفتن اونم تو این مدرسه کار سختیه.تازه پدر منم بیشتر اوقات با مدرسه در تماسه.اگه بفهمه کلاس رو بیچوندیم برام سخت تموم میشه هااا؟!
_یااا تو منو دست کم گرفتــــــــــــــی؟!الان فقط گوش کن.
_میشنوم.
_امروز بچه های سال دوم ساعت آخر برای بازدید از موزه از مدرسه خارج میشن.
_خب؟
_وقتی برن مدیر و ناظم هم شرشونو کم میکنن و باهاشون میرن.یعنی تو مدرسه فقط معلمان.اونا دقیق وقتی ما تعطیل میشیم بر میگردن.ما هم میتونیم تو این ساعت هایی که اونا نیستم بریم.نظرت؟
سرمو با رضایت تکون دادم.
_عااا نقشه خوبیه.ولی ریسکش بالاست.
_هی "__" این کارمون کلا ریسک داره.
نفسمو با شدت از دهنم بیرون کردم.
_هووووف،باعشه.من حرفی ندارم.
________________________________________
سر کلاس فیزیک بودیم که صدای همهمه از حیاط یه گوش رسید.نگاهی انداختم.سال دوم ها بودن که داشتن مدرسه رو ترک میکردن.نیم مگاهی به بکی انداختم.همون موقع زنگ استراحت به صدا اومد.وقتی بچه ها از کلاس خارج شدن منو بکهیون سریع کوله هامون رو روی شونمون و از مدرسه خارج شدیم.طولی نکشید که به مدرسه دختر مورد علاقه بمهیون رسیدیم.مدرسه ای که در برابر مدرسه ما خیلی کوچک تر و جمع و جور تر به نظر میرسید.
_خیلی خب بکی.اینم ازا ین.من اینجا منتظر میمونم.تو برو ببینش.
_یاا تو باهام نمیای؟!
_عاا نه دیگه.مه همینجا منتظرت میمونم.
بکی بدون توجه به مه دستم رو کشید و راه افتاد.
_یا بک.بهت میگم نمیام.
بکی با عصبانیت بهم خیره شد:
_من تو رو با خودم اوردم تا ببینیش!انوقت خانوم میگه من نمیام.زود باش راه بیوفت.
آهی کشیدم.
_اححح خیلی خب بابا.
وارد حیاط مدرسه شدیم.
_بکی کلاسشو بلدی؟
بکهیون نیشخندی زد.
_هه شوخی میکنی؟!اینجا رو مثل کف دستم میشناسم.
با لبخند نگاهی به سر تا پاش انداختم.
_به به.پس بار هزارمته که میای اینجا!!
بکهیون سرخ و سفید شد و با لبخند خجالتی با زمین خیره شد.درحالی که با دستاش ور میرفت گفت:
خب راستش...چند بارم باهاش حرف زدم.
چشمام از تعجب گشاد شد.دوست داشتم بکی رو خـــــفه کنم -_- .
_آخه خنگ خدا اینارو چراا لان میگـــــــــــــی؟!
بکی با تعجب بهم نگاه کرد:
_یاا مگه فرقی داره؟!
دستم رو روی شقیقه م گذاشتم.
_اوووف بکی واقعا غیر قابل تحملی!
مکثی کردم و ادامه دادم:
_خیلی هم خنــــــــــــگی!
_یاااااا...
_خب یه دقیقه دهنتو ببند تا چند تا سوال بپرسم.گفتی باهاش حرف زدی ها؟!
بکی سرشو به معنی آره تکون داد.
_خب چی بهم گفتین؟!
بکی قیافه از حق به جانب و از خود راضی گرفت.
_به تو ربطی نداره.
همون لحظه راهمو گرفتم و از پیشش رفتم.بکی با تموم وجور خودشو بهم رسوند.
_غــــلـط کردم غـــلــط کردمممم.
_حیف من که دارم وقتمو بخار تــــو هدر میدم.
_بیجنبه!یادم باشه دفعه دیگه باهات شوخی نکنم.
_اگه این کارو کنی لطف کردی.خبببب بگو ببینم بهم چی گفتین؟!
بکی یهو جدی شد.
_راستش،حرف خاضی بهم نزدیم.یه بار تو کتاب خونه به طور تصادفی دیدمش.پول کتاب هایی رو که انتخاب کرده بود رو حساب کردم.یه بارم رو به روی مدرسش دیدمش و اونم منو دید.راستش خیلی تابلو بهش زل میزدم و اونم فهمید.به سمتم اومد و ازم بخاطر حساب کردن پول کتاب ها تشکر کرد ،و منم بهش گفتم میتونم تا خونتون همراهیتون کنم؟!
لبخندی روی لبام نشست.
_خب بکی این خیلی خوبه.بعد اون چی گفت؟!
بکهیون هم لبخند زد.
_خب گفت لازم نیست به زحمت میوفتی و لی من گفتم که دوست دارم همراهیت کنم.بعدش...بعدش قبل کرد.بین راه اسممو پرسید و منم با کلی ذوق جواب دادم.
لبخد روی لبام پر رنگ تر شد.
_بکی ای عالییه!میدونی چیه دخترا اگه پسری بهشون علاقه داشته باشه خیلی زود میفهمن،پس مطمئنم اون تا الان فهمیده که تو بهش علاقه داری از مهمتراینه که انگار از تو بدشم نیومده وگرنه هیچوقت قبول نمیکرده تا خونش همراهیش کنی و یا حتی..حتی کنجکاو نمیشد که اسنتو بدونه.
بکهیون داشت ذوق مرگ میشدو قیافش فوق لعاده کیوت شده بود.
_خیلی خب بکی.بریم تو دیر شد.
بکهیون به ساعتش نگاه کرد.
_وااییی یک ساعت دیگه تعطیل میشن.بجنب "__"






فعلا داستان روی غلتک نیوفتاده!
فعلا همه چیز آروم پیش میره تا اینکه....!



نوع مطلب : Imagine : Miracle 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://tamathawessinger.jimdo.com
شنبه 14 مرداد 1396 07:21 ب.ظ
Awesome article.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر